قسمت

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی

بزرگ با درختان
میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود

که صاحبی حسود داشت که همیشه
سعی می کرد اوقات او را تلخ

کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن
آشغال آزارش

می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که
به

ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز

کرد
، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود

پر کرد تا برای
همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را

شنید خوشحال شد و پیش خود فکر
کرد این بار دیگر برای دعوا

آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل
پر از میوه

های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با
دیگری

قسمت می کند که از آن بیشتر دارد . "

/ 2 نظر / 5 بازدید
raha

سلام! من برگشتم! خوبي عزيزم!؟ چ مرد صبوري! من بودم همون بار اول مي رفتم دعوا!

raha

سلام! خوبي؟ چ خبر؟